سلام!

تصمیم گرفته ای که دیگر شعر نگویی! بیش از دو ماه هرچه ایده و بیت و ... به ذهنت آمده انداخته ای دور...چندین بار خودکار را گرفته ای دستت و ناخودآگاه شعری را شروع کرده ای و بعدش سریع خط خطی اش کردی و خودت را با چیز دیگری سرگرم کرده ای...اما یک روز هر چه تلاش میکنی نمی شود، هر چه مقاومت میکنی فایده ای ندارد و یک هو میبینی دفترت سیاه شده و شعری را نوشته ای و آخرش به این نتیجه می رسی که تلاش فایده ندارد، نمی شود شعر را کنار گذاشت...


زمینه چینی یک قتل قبل انجامش

روانشناسی یک مرد، قبل اعدامش

که اسم اسلحه ها را یکی یکی ببرید

و مرد خونسردی با سکوت آرامش

هدف گرفته زنی را که تخت خوابیده

که ردّ بوسهء اول به روش چسبیده

که ماشه را بچکاند... ولی نه با نفرت

که با تمام علاقه، تمامی قدرت

درست عین همآغوشی شب قبلش

که مملو از هیجان است، با همان شدت

بپاشد از بدن زن تمام خونی که

کمیش دیشب پاشید روی اندامش

.

.

.

و بعد یک فقره قتل، مرد آرامی

هنوز پیش خودش فکر میکند نامش...

چه بود؟! مرضیه یا پانته آ...نه...نه...باران؟!

و فکر می کند آیا که حق او زندان

فقط به خاطر اینکه کمی عجیب غریب...

***

که راس ساعت شش، توی شهر در تهران

به سمت چوبه دارش یواش در حرکت

که با تمام علاقه، تمامی قدرت

که توی این لحظاتش به فکر یک زن بود

که پای چوبهء دارش به فکر کشتن بود...


***

بالاخره یه گروه کوچیک تئاتر راه انداختم...خیلی خوبه چون همین گروه کوچیک تبدیل شده به یکی از دلخوشیهای این روزای من...درد سرهای زیادی داره...اما همین که ما هستیم و دور هم داریم کار می کنیم خوبه...همین که من یادم باشه هنوز چیزایی تو دنیا هست که میتونه منو خوشحال کنه کافیه...




-رفت؟!

-آره!

-بهش نگفتی نرو؟!

-نه!

-چرا؟!

-می خواست بره دیگه...رفت!

(چیزهایی هست که نمی دانی/فردین صاحب الزمانی)

سیگار

بدون فندک

شکل مردی است که زنش ترکش کرده است!

میسوزم

اما سیگارم روشن نمیشود

وقتی فندک تو دست مردی است

که زنش را ترک کرده است...

***

-برای چه آمدی؟آن هم بعد این همه سال؟

-بعد پانزده سال.

-بسیار خب،بعد پانزده سال.

-شش سال است می خواهم بیایم.هر بار جلویم را گرفته اند.

-نپرسیدم چرا دیر آمدی.

-آمدم ببینمت.

-خب مرا دیدی، غرق در گه. چرا نمی روی؟

-باید ازت مراقبت کنم. داری خوت را نابود می کنی.

-آنچه مرا نابود می کند دیگری است.

-می توان میان دیگران تنها زیست.

-عجالتا این دیگران هستنذ که وسط تنهایی من زندگی می کنند.

-این دیگران را تنهایی تو به وسط معرکه کشیده است.

-آمده ای نصیحتم کنی؟

-آمده ام کمکت کنم.

-همه دارند کمکم می کنند! یکی صاحب وحی می شود. یکی می خواهد سطح مفید اتاقم را دو برابر کند. یکی مویش را آتش می زنند...اگر می خواهی کمکم کنی برو. برو و راحتم بگذار!

رفت.در را نیمه باز گذاشت و رفت.کاش بر میگشت. چه خریتی! حالا چه کسی نعش مرا برمی داشت؟

همنوایی شبانه ارکستر چوبها/رضا قاسمی

 

خب در واقع نمیدونم از کجا شروع کنم پس اول سلام!

 

وبلاگ استاد عزیزم دکتر سید مهدی موسوی رو که حتما میدونین فیلتر شده بود. نمیخوام بگم چون هر کودک درس ناخوانده ای هم میدونه که چقدر من این مرد رو دوس دارم و چقدر بهش مدیونم و چقدر با اون وبلاگ کوچیکش زندگی میکنم و اینا... فقط یه خبر خوشحال کننده دارم اونم اینه که وبلاگ جدید ایشون دوباره براه افتاده پس از دست ندینش و به هر کی میتونین بگین که خبر رسانی کنه.(آدرس جدید تو پیوندهای وبلاگ هست!)

 

بعد، اینکه خدا لعنت کنه همه کسایی که تو کار فیلتر کردن هستن! ایشا... به زمین گرم بخورن ایشا... هر چی در میارن خرج دوا دکترشون بشه!

 

عرضم به حضورتون که آلبوم جدید شاهین عزیز رو هم که حتما گوش کردین یادم نمیاد آلبومی بوده باشه که من تقریبا با همه آهنگاش حال کرده باشم پس این آلبوم میشه اولین آلبومی که من تقریبا با همه آهنگاش حال کردم نه! خیلی حال کردم نه! خیلی خیلی حال کردم نه! ......

 

آلبوم جدید محسن چاوشیمون هم اومد! امروز گرفتم و دو بار گوش کردم واسه اینکه بفهمم باهاش چقدر حال میکنم باید چند بار دیگه هم گوش بدم امیدوارم باهاش حال کنم!

 

دیگه خدمت شریفتون عارضم که ۵ شنبه هقته پیش رفتم جلسه سید علی صالحی عزیز و دوست داشتنی هر چند که این جلسه به خاطره گفتن و این گذشت و نکته خاصی از لحاظ ادبیات و شعر نداشت ولی دیدن ایشون به همه اینا می ارزید و برای ایشون هم سلامتی آرزو دارم!

 

خب یه شعر هم بخونین حالا که تا اینجا اومدین:

پرم از بوی نفرت و باروت

پرم از حسّ کشتن انسان

مرد کشتار جمعی ات هستم

یک سلاحم به دست سربازان

از خودم؟! نه بدم نمی آید

وحشی ام خون بریز در لیوان!

 

کیف کشتن دردیدن آدم

که نفهمیده اند ترسوها

لذت کام از زنی دارد

حس شلیک بین ابروها

آنقدر بوی خون بگیری و...

تا فراری شوند راسوها

 

خودکشی شکل مضحکی دارد

جای آن سعی کن درنده شوی

توی جنگ گلادیاتور ها

این تو باشی که هی برنده شوی

یک نفر را که تکه تکه کنی

روحت آزاد...تا پرنده شوی

 

عشق نسبت به مردم دیگر

یک سرش وصل می شود به جنون

مثل عشق پلنگ ها به شکار

وسط دست و پا زدن در خون

خوردن آنکه دوستش داری

چشم لیلی و کاسهء مجنون!!

 

متنفر شدم از آدم ها

نیش هاشان که باز می گردد

از ترحم ...کمک...و درک شدن

آه شکل گراز می گردد

با تبر قطع می کنم دستی

که به سمتم دراز می گردد!

 

هیجان موج می زند وقتی

کشته ها از هزار می گذرد

وسط مغز من در آن لحظه

خلایی با فشار می گذرد

آن چه در مغز بمب ها شاید

قبل یک انفجار می گذرد!!

 

به امید روزهای بهتر...

۱۲/۱۲/...

تولدت مبارک...

 

میان آفتاب های همیشه

زیبایی تو

                    لنگری است-

نگاهت

                    شکست ستمگری است-

                    و چشمانت با من گفتند

                             که فردا

                                        روز دیگری است-

(شاملو)

 

 

پ.ن:این وبلاگ -برای اولین بار- برای تولد تو سفید پوش میشه به مدت یه هفته!

رویای ما به سر اومده...

ما به مصالحه ای وارد شده ایم که هیچ توهم، تلخی یا خشونتی در آن نیست. اصلا مساله ی تسلیم و کوتاه آمدن مطرح نیست چون هیچ رویای بدیلی وجود ندارد. قضیه از همین قرار است؛زندگی همین است: کنار آمدن... و چرخه ی سیاسی کلی نیز چیزی جز این نیست ــــ رابطه ی بی رمقی میان توده ها و قدرت. همه از تغیییر دادن شکل آن امتناع می کنند، چون همه ی توهماتِ بدیل مرده اند. (بودریار)

واقعا بعضی وقت ها حالم از خودم به هم میخورد! اینکه نشسته ام تا همه چیز خود به خود درست شود.شاید بهتان بر بخورد ولی فکر میکنم اکثرمان همین طور هستیم، همه می دانیم که از شرایط موجود ناراضی هستیم و باید یک کاری بکنیم، ولی...در کافه ها مینشینیم و سیگار میکشیم و ژست میگیریم و کلی تز می دهیم و بعد هر کدام میرویم پی کار خودمان و فکر میکنیم که همینکه مخالفیم کافی است! در شبکه های اجتماعی ذلمان را خوش می کنیم به لایک کردن و یا شیر کردن اخبار مربوط به کسانی که در این مملکت به گا می روند و بعد حس میکنیم که رسالتمان را انجام داده ایم و بعدش میرویم دنبال جک گفتن و...نمیگویم دنبال زندگی رفتن بد است یا نباید با دوستانمان پارک برویم و یا نباید مسافرت برویم و زندگی را بر خودمان حرام کنیم، فقط میگویم بنظر می رسد ما با شرایط کنار آمده ایم!ما هیچ رویایی نداریم...

 

و شعر:

 

کلاغ ها

مترسک ها را خوردند

و روی ذرت ها شاشیدند!

کلاغ های قرن ۲۱

ادای کبک ها را در می آورند

و قاه قاه میخندند.

کلاغ های قرن۲۱

با همه ی پرنده ها میخوابند

با خدا شوخی می کنند

و به روباه ها بیلاخ نشان می دهند

هر داستانی که سر هم کنی

به تخمشان نیست

آنها دسته جمعی تصمیم گرفته اند

هیچ و قت به خانه بر نگردند!

فردا تجسم همه اون چیزاییه که یه عمر ازشون می ترسیدی

چهار میخ تقدیر اون بالا

رو صلیب داشتی براشون می رقصیدی

از این به بعد سر پایینیه

حرکت با دنده سنگین...

(گروه کیوسک)


حال و روز خوشی ندارم، خیلی وقته کسی رو پیدا نکردم بشینم چند خط باهاش شعر بخونم...دیگه کلاس های آموزشگام کسل کننده و تکراری شده...چند وقتی میشه که شعر جدیدی نگفتم...اما یه اتفاق خوب تو این چند روز افتاده که اونم استارت تشکیل یه گروه تئاتر جدید با چند تا از دوستان بود که قراره کارای متفاوتی بکنن!واسشون(واسمون)آرزوی موفقیت کنین!اگر کسی این مطلب رو خوند و جزو دسته های زیر قرار گرفت میتونه به گروه ما ملحق بشه، کافیه همین جا کامنت بذاره تا من شرایط کاری گروهمون رو بهش بگم!

1-بازیگر(که قبلا کار کرده باشد)

2-آهنگساز

3-نوازنده(هر سازی)

3-نمایشنامه نویس

4-کسی به تئاتر علاقمنده و دوس داره کار کنه ولی قبلا کار نکرده!


و اما شعر:


افسانه بازگشتت

همان داستان رفتنت است

که من سر و ته می خوانم!

***

دستم را که میگیری

نبضم تند میشود

خودم زمین را می لرزانم

و ساعت مچی ام

زمان را

***

[برای باران]:


شعر آب رفته

"باران"...



دنیا تو را برد و به نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها گوشه قصر خودش دق کرد!

(دکتر سید مهدی موسوی)


اتوبوسی به راه افتاد و ...

یک نفر رفت سمت شهری که...

اتوبوسی به راه افتاد و...

گریه میکرد یک نفر بلکه...


اتوبوسی به راه افتاد و ...

مرد پرسید از خودش که چرا؟!

اتوبوسی به راه...یک زن بود

پشت شیشه نوشت: تو تنها...


اتوبوسی به راه افتاد و ...

برف باریده بود در پاییز

یک نفر توی برف دور شد و ...

یک نفر زیر برف چای غلیظ...


اتوبوسی به راه [اَه...بس کن]

یک نفر داد زد سرش که [برو]

توی این جاده مرد تنها بود

وسط گریه داد زد گم شو!


یک نفر ایستاده بود آرام

فکر میکرد همچنان که چرا؟!

اتوبوس ایستاده بود اما

جاده می رفت تا ته دنیا!


اتوبوس ایستاده دور شد و...

مرد برگشت سمت خود تنها

زن که خوابید روی صندلی اش

گوش میداد بغض هامون* را

***


همه چی ایستاده بود اما

یک نفر رفت تا خراسانش

[باد آمد]...زمان شروع شد از

چای سرد میان دستانش...


*آهنگ هامون با صدای شاهین نجف__ ی!

قاب عکسی گرفته عکسی که...

 

گوشه اش یک نوار مشکی خورد

کودکی پیر و خسته و تنها

عاقبت توی بچه بازی مرد!

وسط باخت های پی در پی

آم...بو...لانس...آمد او را برد...

 

 

 

اینجا کرمانشاه

امروز تولدم...

امروز هم تولد من بود! یادت نمی رود که عزیزم؟!

(مونا زنده دل)

 

این آخرین شامه با تو سر یک میز

این آخرین مهره از آخرین پاییز!!!

 

نمیدونم وقتی میرم کرمونشاه باید بگم "دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام" یا وقتی دارم برمیگردم تهران! به هر حال رفتم کرمانشاه و خاطراتی رو توی کوچه پس کوچه هاش یافتم...

 

گریه ات می گرفت در شهری

که تمامی خاطراتت بود*

توی آن کوچه های بن بستش

بغض کردن شبیه عادت بود

 

طول بلوار* هی قدم میخورد

زیر سیگارهای من... ممتد

درد را می کشم که برگردد

بلکه آن سال های خیلی بد!

 

سال هایی که با خودت بودم

تک و تنها میان انسان ها

توی شهری که همچنان مانده

شهر "کوه" و "غبار" و "پیکان ها"!!!*

 

سال هایی که پای یک تلفن

زنگ می خورد نام کوچک تو

تا صدایی که هی نمی آمد

تا حسودی به هر عروسک تو!

***

کارگردان احمقی بودم

شب به شب توی متن می مردم

عصر فکر گرسنگی بودم

ظهر هم خاک صحنه می خوردم!

 

نقش ها هم همیشه زوری بود

تا هماهنگ با سلیقه تو

نقش تو هی نیامدن بود و...

نقش من هم "در انتظار گودو"*!!!

 

وسط خانه ای که شاعر بود

وسط شاعری که عاشق ماند

صبح با چشم کاملا بسته*

جسدی باز ندبه* را میخواند!

.

.

.

 

این داستان ادامه داشت ... دارد... و...

 

*گریه ات می گرفت در مردی

که تمامی شعر ها زن بود

(دکتر سید مهدی موسوی)

 

*نام یک خیابان بلند در کرمانشاه!

 

*معمولا هر کس برای اولین بار به کرمانشاه سفر میکنه چند تا چیز توجهش رو جلب میکنه یکی اینکه سه طرف این شهر کوهه یکی دیگه اینکه وقتی از طرف عراق گرد و خاک بلند میشه این شهر اساسی میره تو گر و غبار و یکی هم تعداد زیاد پیکان تو این شهره!

 

*در انتظار گودو نمایشنامه از ساموئل بکت

 

*با چشمان کاملا یسته فیلمی از استنلی کوبریک

 

*ندبه دعایی که جمعه ها صبح  برای فرج امام زمان خوانده میشود و نمایشمامه ای از بهرام بیضایی !

جس! میلیونها و میلیارد ها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند آخر من بدبخت چرا نمی توانم؟!این درد را آدم به کجا ببرد؟من نمیتوانم بی تو زندگی کنم. یک کاری که هر کس میتواند بکند حتی از یک بچه ۵ ساله هم ساخته است از لنی ساخته نیست. تو هیچ می توانی بفهمی؟

(خدا حافظ گاری کوپر/رومن گاری)

یه روز آفتابی

رفتی و...

         برنگشتی

 

یه شب بارونی

یه شهر

یه کوچه

یه خونه

یه اسم

من

گم شدم

گم شدم...*

 

*آهنگ lost- گروه میرزا!